خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

یکی از چیزهایی که بعد از مهاجرت توجه من را به خودش جلب کرد این بود که فهمیدم همه ما قسمتی از زندگیمون را از طریق آنچه که داریم میگذرونیم و قسمتی را از طریق آنچه که نداریم. به عبارت بهتر قسمتی از زندگی ما بر اساس داشته های حقیقی و قسمتی بر اساس داشته های مجازی ماست.

منظورم از داشته های حقیقی همون دارایی های ملموس هر کسی است. به زبان شیرین فرنگی دارایی های Tangible آدم. این دارایی ها شامل پول، خونه ، زمین، ماشین و غیره میشه. خوب خیلی روشنه که آدم وقتی مهاجرت میکنه این دارایی ها و یا قسمتی از اون را با خودش میاره این طرف و بر اساس اون زندگی جدیدش را میسازه.

اما دارایی های غیر ملموس و به قول اینجایی ها intangible دارایی هایی هستند که وجود خارجی ندارند و شما بر اساس موقعیت خودتون در جامعه ازشون استفاده میکنید بدون اینکه واقعاً اونها را داشته باشید. یکی از بارز ترین نمونه های چنین دارایی هایی «اعتبار» آدمه. شما ممکنه توی ایران که هستین از اعتبار زیادی در بین همکارا و دوستها برخوردار باشید. اما وقتی مهاجرت کردین نمیتونین این اعتبار را با خودتون به همراه بیارین. بلکه باید اینجا از اول بسازیدش. شما ممکنه توی ایران اعتبار مالی خوبی داشته باشین طوری که هیچوقت تقاضای وام یا خرید قسطی شما رد نشه، اما وقتی میاید این طرف باید یه مدت صبر کنین تا اون اعتبار دوباره ساخته بشه. شما ممکنه به عنوان یه مهندس خوب همیشه طرحتون از طرف کارفرما یا رئیستون چشم بسته قبول بشه. اما وقتی میاید باید یه مدت صبر کنین تا چنین اعتباری دوباره به دست بیاد. شما ممکنه توی ایران با یه تلفن یه نفر را یه جا بذارید یر کار. اما وقتی میاید این طرف باید خودتون یه مدت دنبال کار بگردید.

البته این زمان خیلی طول نمیکشه و گذروندنش هم چیز ترسناکی نیست. اما چیزیه که باید انتظارش را داشت و در برابرش جا نزد. گرچه ممکنه برای کسی که موقعیت شغلی و احتماعی خوبی توی ایران داشته، یه مقدار شکستن غرور را به همراه داشته باشه. ولی در عوض این «نداشته ها» ارزش خیلی زیادی پیدا میکنه که شاید حتی از «نداشته های» توی ایرانتون بیشتر باشه

 

دروغ

بخش اول

گاهی فکر میکنم خدا مردم اینجا را بیشتر از مردم ما دوست داره. دلیلش را من نمیدونم. اما چرا این قضیه تو ذهنم اومده؟ دیروز وسط روز درست جلوی شرکت ما یه هلیکوپتر که برای نصب یه درخت کریسمس خیلی بزرگ مشغول کار بوده و خیلی نزدیک زمین و تجهیزات اونجا شده بوده خیلی اتفاقی و در یه لحظه پروانه اش به یه ستون گیر میکنه و توی کمتر از یک ثانیه به زمین برخورد میکنه و داغون میشه. در حالی که همه منتظر بودن هلیکوپتر منفجر بشه و فاجعه به بار بیاد هیچ اتفاقی نمیفته و حتی خلبان هم سالم و سلامت از توش میاد بیرون و امروز هم توی روزنامه مصاحبه اش را میخوندم. جالب این که تلویزیون هم همون موقع داشته ازش فیلمبرداری میکرده و صحنه حادثه را با کیفیت خیلی خوب تصویر برداری کرده. ویدیو را میتونین از سایت تلویزیون نیوزلند اینجا ببینید:

http://tvnz.co.nz/national-news/video-helicopter-crashes-in-auckland-4561713

 

==============================================================================

بخش دوم

خیلی پیش میاد که به تهران که زنگ میزنیم میبینیم همه نگران هستن و میگن اخبار گفته توی اوکلند یا توی نیوزیلند فلان اتفاق وحشتناک افتاده یا فلان شده و این حرفها. در خالی که اگه واقعاً اتفاقی هم افتاده خیلی ابعادش کوچیکتر از اونیه که توی اخبار تلویزیون ایران گفته شده. تنها توصیه ای که من همیشه میکنم اینه که به اخبار صدا و سیمای جمهوری اسلامی مطلقا اعتماد نکنید. حتی اگه خبر کاملاً بی ربطی را مخابره کنند. به نظر من صدا و سیما این روزها درست مثل شیطان فقط و فقط دروغ میگه و حتی یک درصد هم نمیشه به اخبارش اعتماد کرد. نمونه اش این که همین خبر را توی بیست و سی نشون داده و گفته این اتفاق توی آمریکا افتاده!!! من که هیچ دلیلی نمیتونم براش پیدا کنم که چرا باید در چنین موردی دروغ گفته بشه. این هم لینک ویدیو پخش شده از تلویزیون ایران.

http://www.youtube.com/watch?v=5B6odRR1AyE&feature=youtu.be

===============================================================================

بخش سوم

من جداً اعتقاد دارم که یکی از دلایلی که میتونه باعث بشه خدا از مردم رو بگردونه رایج شدن دروغ بین اون مردمه

اکثر ما توی دنیای مجازی هویتی کاملاً متفاوت از دنیای واقعیمون داریم. خیلی از حد و مرزهایی که تو دنیای واقعی داریم را تو دنیای مجازی نداریم. شاید هم اونجا بیشتر خودمون هستیم تا توی دنیای واقعی. اما از طرف دیگه هویت مجازی خودمون و دنیای نجازی خودمون را خیلی هم جدی نمیگیریم. نمونه اش هم همین که اکثراً قوانین سایت هایی که ازشون استفاده میکنیم را نه میدونیم و نه میخونیم.

امروز قوانین عضویت توی فیسبوک را نگاه میکردم (برای اولین بار) و برام جالب بود که:

شما فقط میتونین از اسم و فامیل واقعی خودتون استفاده کنید. حداقل خود من که نزدیک هشتاد درصد دوستام تو فیسبوک اسم یا فامیلشون غیر واقعیه

شما اجازه داشتن بیشتر از یه پروفایل را ندارین

اگه اکانت فیسبوکتون را غیر فعال کنید برای ساختن یه اکانت جدید باید با فیسبوک  مکاتبه کنین و اجازه بگیرین

همیشه مشخصات و آدرس و تلفنتون باید به روز باشه

حالا دلیل این که من امروز رفتم این چیزا را خوندم این بود که دیدم فیسبوک اکانت سلمان رشدی نویسنده را موقتاً بسته و ازش خواسته که کپی پاسپورتش را برای فیسبوک بفرسته و بعد که باشون فرستاده بهش گفته اند چون اسمش توی پاسپورت احمده باید توی فیسبوک هم اسمش را از سلمان به احمد تغییر بده.

دنیاییه برای خودش ها این دنیای مجازی

خوب بالاخره بعد از مدتی یه سفر به ایران و خاطره هایی که از این سفر باقی موندن. جای همه دوستانی که ایران نیستند خالی. قبل از سفر راستش فکرمیکردم بعد از مدت ها زندگی کردن تو هوای پاک و تمیز نیوزلند اولین چیزی که توی تهران توجهم را جلب میکنه هوای دودی و آلوده تهران باشه. شاید در وهله اول همین اتفاق هم افتاد. اما بعد از گذشت فقط یکی دو ساعت دیدم چیزی که بیشتر از آلودگی هوا آزارم میده، آلودگی فضای جامعه است. آلودگی ای که روح و روان انسان ها را تحت تاثیر قرار داده و میده. دیگه از اون لبخند های همیشگی که توی نیوزلند بهش عادت کرده بودم خبری نبود. چهره ها همه گرفته، عبوث. انگار همه با هم دعوا دارن. خلاصه این که به شدت توجهم به این موضوع جلب شد. به خصوص این که میدونم این قضیه موضوع جدیدی نیست که تازگی به وجود اومده باشه. اما حالا من که مدتی تو فضای تمیز این طرف نفس کشیدم به شدت درکش میکنم. و بدتر از اون این که بعد از یکی دو هفته که تو تهران بودم انگار دیگه من هم نمیدیدمش. انگار بهش عادت کرده باشم. یا بدتر انگار من هم جزئی از این جریان شده باشم.

شاید بیشتر از هر چیزی به همین موضوع فکر کردم. بهترین توضیحی که تونستم براش پیدا کنم این بود که فضای جامعه ما «مسموم» شده. و این مسمومیت ناشی از سمی است که سالهاست داره قطره قطره وارد بدنه جامعه میشه و جامعه را کرخت و از هم متلاشی کرده. متاسفانه چیزی که این روزها من توی تهران دیدم دیگه یه جامعه 20 ملیون نفری نبود. بلکه 20 ملیون آدم بودند که غیر از زبان مشترک هیچ چیز مشترک دیگه ای با هم ندارند. احساس من اینه که چیزی به اسم «ملت» دیگه وجود نداره و الان فقط یه «مجموعه ای از آدمها» هستند که دارن با هم زندگی میکنند. توی هیچکدوم از روابطی که بین آدم ها میدیدم هیچ نشانی از احترام وجود نداشت.

من جامعه شناس نیستم و توانایی تحلیل رفتار آدم ها و جوامع را ندارم. اما خیلی سعی کردم تو این مورد خاص سرمنشا این جریان مسموم را پیدا کنم. و هر دفعه رسیدم به بیست تا سی سال پیش. جامعه ما از اون وقتی شروع کرد به متلاشی شدن که خط کشی بین آدم ها شروع شد. آدم ها را تقسیم کردیم به «کاخ نشین و کوخ نشین»، به زن و مرد، به تهرانی و شهرستانی، …. روابط بین زن و مرد تا جایی که من توی این سفرم دیدم در بدترین وضعیت ممکنه. کافیه من به عنوان یه مرد یه لبخند به یه خانوم غریبه بزنم تا بدترین برچسب ها بهم زده بشه. کافیه یه خانوم همین کار را بکنه و دیگه حتی احساس امنیتش را از دست بده. معمولاً باب شده میگن بعضی آقایون تو تاکسی بد میشینن و خانومی که کنارشونه معذبه. اما من هم به عنوان یه مرد معذبم وقتی تو تاکسی کنار یه خانوم میشینم و اون خانوم مرتب سعی میکنه تا جای ممکن اون گوشه ماشین جمع بشینه و حتی گاهی به در ماشین آویزون بشه که خدایی نکرده هیچ تماسی بین ما به وجود نیاد.

این جریان مسمومی که امروز توی رگ های جامعه ما جریان داره همون قطره قطره هاییه که نزدیک سی ساله داره به جامعه ما تزریق میشه و چون قطره قطره بوده ما حتی حسش نکردیم. رابطه زن و مرد و دختر و پسر از وقتی به این ابتذال کشیده شد که قرار شد ما همدیگه را خواهر و برادر بنامیم. و ما نفهمیدیم که این فقط خواهر نیست که باید بهش احترام گذاشت. این سم از وقتی شروع به تزریق کرد که یه مشت چماق به دست توی خیابون داد زدن «یا روسری یا توسری» و من به عنوان مرد ایرانی فقط نگاه کردم و گفتم خوب با من که کاری ندارن. جامعه از وقتی مسموم شد که اتوبوس های شرکت واحد را زنونه مردونه کردن و خواهر خود من گفت «این یه کار این دولت کار درستی بود». و ما نفهمیدیم که همه این حجاب های کوچیک کوچیک بین زن و مرد، امروز روابطشون را توی جامعه به پست ترین درجه ممکن میرسونه.

این سم مدت هاست که داره به جامعه تزریق میشه و حالا جامعه را کاملاً متلاشی کرده. اینقدر تزریق سم آروم بود که ما خودمون نفهمیدیم کی و چطوری به اینجا رسیدیم. ما یادمون رفت که این حجاب اسلامی یه چیز اجباری و اضافی بود که به زن ایرانی تحمیل شد. به همین خاطر وقتی میخوایم بگیم فلان دختر مانتوش باز بود یا کوتاه بود میگیم «افتضاح» بود. به خاطر همین عکس های هنرپیشه هامون را میذاریم تو اینترنت زیرش مینویسیم «ببین طرف قبلا چی کاره بوده حالا جانماز آب میکشه». انگار طرف قبلا واقعا فاسد بوده. به همین خاطر من به عنوان پدر ایرانی همیشه با دخترم مشکل دارم که چرا مانتوی تنگ و کوتاه میپوشه. در حالی که یادم رفته این مانتو یه چیز تحمیلیه برای دخترم.

ما همه چیزهایی که داشتیم را یادمون رفته. و حالا به چیزهای خیلی کوچیک و بی ارزش دلخوش شدیم. ما یاد گرفتیم دروغ بگیم و دو رو باشیم. و این از وقتی شروع شد که پدر من کتاب ها و عکس های صمد بهرنگی را شبانه تو زیرزمین خونه آتیش زد که مبادا یه وقت بریزن تو خونه و برامون دردسر بشه. و بعد از سال ها همه با ذوق و شوق میگفتن دیدی کتاب های صمد و خسرو گلسرخی دوباره اومده تو کتاب فروشی ها؟ و ما یادمون رفته بود که اینها همه حق ما بوده که تو همه این سال ها ازمون گرفته شده بوده.

در طی این سال ها فرهنگ خشونت با لعاب «شهید پروری» توی جامعه جا افتاد. به خاطر همینه که هرجا تصادف میشه و یه نفر کشته وسط خیابون میفته دورش جمع میشیم و ازش عکس و فیلم میگیریم. به همین خاطره که وقتی یکی را وسط میدون اعدام میکنن جمع میشیم دست و پا زدنش را تماشا میکنیم. من هیچ جای دیگه دنیا مردمی را ندیدم که اینقدر نسبت به خون و کشته کرخت و بی احساس باشن.

ما دیگه حتی به این وضعیت معتاد هم شدیم. و بدون این که زور و اجباری درکار باشه کارهایی میکنیم که بهش هیچ اعتقادی نداریم. وگرنه چرا من باید آموزشگاه کامپیوتر تاسیس کنم و اسمش را بذارم «نبی اکرم»؟ من به اعتقادات افراد کاری ندارم، اما چرا اسم آموزشگاه کامپیوتر باید این باشه. چرا مجتمع پزشکان باید اسمش «کوثر» باشه؟ چرا خانومی که به حجاب کلاً اعتقاد نداره باید با چادر بره سر کار در حالی که با مانتو هم میتونه بره؟

همه اینها افکار من تو یکی دو هفته اول سفرم به ایران بود. و گرنه بعد از دو هفته من هم تحت تزریق همین سم جزئی از همین رفتارها شدم. راه حلی هم براش سراغ ندارم. اما تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که میشه علیرغم همه اینها دوباره یه تکونی به تن رخوت زده جامعه داد. درسته که خیلی چیزها ازمون گرفته شده، اما یه چیزهایی هم هست که خودمون داریم از خودمون دریغ میکنیم. ما اعتمادمون را به همدیگه از دست دادیم. ما عادت کردیم توی این جامعه ای که مثل جنگل شده، فقط گلیم خودمون را از آب بیرون بکشیم. بدون این که دیگران برامون مهم باشن یا اصلا ببینیمشون. ما توی این سالها یاد گرفتیم راه های میون بر پیدا کنیم و اسمش را بزاریم زرنگی. و نخواستیم ببینیم که زرنگی های ما همیشه به قیمت تضییع حقوق یه عده دیگه تموم میشه. و بدتر از اون نخواستیم بفهمیم که همین زرنگی ها ته تهش به ضرر خودمون تموم میشه. هیچوقت برامون مهم نبود که این زرنگ بازی ها با ارزش ترین چیز توی یه جامعه یعنی اعتماد عمومی را از بین میبره. حالا من به دکترم اعتماد ندارم چون میخواد به بهانه های مختلف از جیب من پول بیرون بکشه. به پلیس اعتماد ندارم، به قاضی اعتماد ندارم، به راننده، به همسایه، به دوست، ……

من خودم قبلاً فکر میکردم این اعتماد از بین رفته ریشه همه مشکلات توی جامعه است. اما بعدا به این نتیجه رسیدم که این عدم اعتماد و همه مشکلات دیگه ناشی از فقط و فقط یه چیزه. این که ما مردم کوتاه فکر و کوتاه بین شدیم. ما عادت کردیم توی هر کاری فقط همین الان را در نطر بگیریم. فقط سود مستقیمش را در نظر بگیریم. من کاسب عادت کردم که جنسم را هر جور میتونم به مشتری قالب کنم. اما فکر نمیکنم با این کار مشتری هام را از دست میدم. من راننده عادت کردم توی هر سوراخ سنبه ای برم و اگه شده فقط ده متر جلو بیفتم. اما نمیبینم که با این کارم ترافیک یه بزرگراه را به هم میریزم. من مهندس عادت کردم تا میتونم کار را ارزونتر تموم کنم. اما نفهمیدم که اینطوری کلا جنس ایرانی را از ارزش میندازم.

یکی از نشونه های یه جامعه سالم و زنده اینه که آدم هر کاری میکنه فکر کنه اگه بقیه هم همون کار را بخوان بکنن چه وضعیتی پیش میاد. ولی خدایی کسی الان چنین فکری میکنه؟ من مطمئنم که شاید بیشتر از 95 درصد مردم به این موضوع اصلا فکر هم نمیکنن.  امتحانش هم به نظرم خیلی خیلی ساده است. کافیه دقت کنیم که در طول روز چند بار از دوتا اصطلاح «حالا» و «ول کن» استفاده میکنیم. هر بار که هرکدوم از این دو تا اصطلاح به فکرمون یا به زبونمون میاد یه بار دیگه به اون کار فکر کنیم. و یه پله بالاتر از جایی که هستیم را هم ببینیم.  من اعتقاد دارم که هنوز هم میشه این جامعه را بیدار کرد و درمانش کرد. گرچه ممکنه درمانش سالهای سال طول بکشه.

email

من شخصاً برای امنیت توی فضای مجازی و سایبری اهمیت زیادی قائلم. برای من همیشه امنیت سیستم عاملی که ازش استفاده میکنم خیلی مهم بوده. همینطور فعالیت های آنلاین خودم را سعی میکنم همیشه کنترل کنم. نه به خاطر این که چیز خاصی برای پنهان کردن داشته باشم. بلکه بیشتر به خاطر این که اگه مشکلی برای امنیت کامپیوترم یا ایمیلم پیش بیاد یه جورایی بهم بر میخوره. مثل این که یکی در خونه شما را باز کنه بیاد تو. حتی اگه چیزی از توش برنداره، خود همین ورود بی اجازه باعث ناراحتی میشه.

حالا غرض از نوشتن این مقدمه این که من ایمیل خودم را فقط و فقط به دوستان قابل اعتماد و فامیل و آشناهای نزدیک میدم. ایمیل های دیگه ای دارم که برای عموم ازش استفاده میکنم. و ایمیل هایی دارم که برای عضو شدن توی وبلاگ ها و سایت ها ازش استفاده میکنم. خلاصه این که کلی خوشحال بودم که ایمیل شخصی من کاملاً شخصیه و به همین خاطر ایمیل الکی و اسپم هم برام نمیاد.

حالا از بدشانسی من یه بنده خدایی که میدونم توی ایران هم هست رفته یه ایمیل شبیه ایمیل من درست کرده و بدبختی این که یادش رفته ایمیلش چیه و به هر کی رسیده ایمیل منو داده اشتباهی. صد بار به دوستاش که برای ایمیل میزنن خواهش و التماس کردم که این آقا را اگه میبینید بهش بگید این موضوع را لطفاً. اما انگار نه انگار. حالا ایمیل عزیز من که رنگ آفتاب و مهتاب ندیده بود سر از سایت های کارت تبریک و جوک ایرانی و هزار تا آشغال کده دیگه در آورده. در ضمن این آقای محترم توی یکی از شرکت های بزرگ خودروسازی کشور کار میکنه و همین ایمیل را برای ارتباطات محل کارش هم استفاده کرده. اینه که هر از چند گاهی طرح های خودرویی که قراره سال آینده به بازار بیاد به دست من میرسه :D داشتم فکر میکیردم اگه یکی دوتا از این طرح ها را توی وبلاگم بنویسم شاید این قضیه بالاخره سر و صدا کنه و به گوش اون آقای محترم برسه.

خلاصه همین دیگه. میگن آدم از هرچی بترسه سرش میاد. حتی اگه Privacy ایمیلش باشه.

 

دهه 60

مدرسه که میرفتم دوتا درس تاریخ و جغرافی از اون درسهایی بودن که در کمال بی علاقگی میخوندمشون و فقط و فقط محض این که اینها جزو دروس مدرسه بودند یادشون میگرفتم. بعدش هم خیلی زود همه چیزشون یادم میرفت. وقتی به اقتضای کارم گذارم به شهرها و کشورهای مختلف افتاد کم کم به جغرافی علاقه مند شدم. تازه انگار فهمیده باشم که چه فایده داره آدم بدونه آب و هوای فلان جا چه جوریه. چه حیواناتی فلان جا زندگی میکنند. آب و هوای معتدل اقیانوسی یعنی چی. کم کم گشت و گذار توی گوگل مپ یا گوگل ارث جزو سرگرمی هام شد. و هنوز هم هست.

حالا این روزها انگار دارم به تاریخ هم علاقه مند میشم. البته نه به تاریخ 1000 سال پیش. به همین 20 یا 30 سال گذشته. به روزهای انقلاب 57. به اتفاقاتی که در طول این سال ها افتادن. به آدمهایی که بودن و اسمشون توی تاریخ انقلاب بوده و الان احتمالاً نیستن. سالهای دهه 60 همیشه برام سالهای سیاهی بودند. نه سالهای سیاه بدبختی. بلکه سالهای سیاه ندانستن. اون روزها من یه بچه مدرسه ای بودم که از سیاست و اتفاقاتش فقط این قدری میدونستم که بابام سر اخبار دعوام میکرد که ساکت باشم و من به ناچار اخبار را هم گوش میکردم. دوران بچگی ما به جای این که به اقتضای سنمون سپری بشه پر شده بود از کلمات با و بی معنی ای مثل جنگ تحمیلی، صدام یزید کافر، سمیر جعجع ( این یکی دیگه شاهکارش بود)، خبرگزاری تاس شوروی، ادوارد شواردنادزه، بنی صدر، شاه احمد مسعود، ملا محمد ربانی،  …… یکی از چیزهایی که میتونست الان برام جالب باشه باز کردن جعبه سیاه سیاست اون روزها است. بیرون ریختن ماجراها و وقایع اون روزها و تحلیلشون با شناختی که الان از وضعیت دنیا و از آدمها دارم. بعد از اومدن به اینجا سراغ کتاب هایی رفتم که وقایع روزهای انقلاب و بعد از اون را از دید آدمهای انگلیسی و آمریکایی شرح داده بودند. این جور کتاب ها برام خیلی جالب بود چون اون ماحراها را بدون عینک حکومتی میشد دید.

حالا غرض از نوشتن این پست این بود که بگم سایت BBC فارسی اخیراً صفحه ویژه ای در ارتباط با وقایع خرداد 60 درست کرده و از قلم آدم های مختلفی که از دور و نزدیک اون روزها را گذروندند اون روزها را شرح داده. خوندن تک تک این مقاله ها یکی از بهترین سرگرمی های این روزهام بوده. خوندن این مطالب تا حد خیلی خیلی زیادی برام روشن کرد که جریان مجاهدین خلق چی بوده، ارتباطشون با بنی صدر چی بوده، نقش نیروهای چپ توی اون وقایع کجاست، بهشتی و رجایی چرا و کی ترور شدند، ماجرای خلق مسلمان چی بوده، اصلاح طلبان امروز اون روزها کجا بودندو چه نقشی داشتند.  کیا به انقلاب مردم خیانت کردند و کیا بی گناه زیر چرخ انقلاب له شدند. مقاله های این صفحه انگار یه صندوقچه از خاطرات کودکی من را برام بیرون ریختند. نمیدونم شاید خوندن این مطالب برای خیلی ها خسته کننده یا تکراری باشه. اما برای من پر از لذت بود. آدرس اون صفحه اگه دوست داشتین یه نگاهی بندازین هست:

http://www.bbc.co.uk/persian/indepth/cluster_30khordadd60.shtml

 

از مارچ ۲۰۰۵ تا آگوست ۲۰۰۶ نیوزیلند تنها کشور دنیا بود که ریاست هر سه قوه آن بر عهده خانم ها بود:
ملکه الیزابت
فرماندار کل: سیلویا کارترایت
رییس دیوان عالی نیوزیلند: سیان الیاس
رییس مجلس نمایندگان: مارگارت ویلسون

جالب این که در همان مدت رییس شرکت مخابرات نیوزیلند هم بر عهده خانم ترزا گاتونگ بود

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.